اندوه من محقر است...

اندوه من محقر است

از آشنایان خود مکدر نیستم

رنجی که می برم خصوصی ست

و با افراد شادمان

اختلاف طبقاتی دارم


حلزونی را می شناسم

که از درک مسافت خود عاجز است و

به تندی کتاب می خواند


نگران نیستم که آسمان فلک زده را از من بگیرند

نگران بذری هستم که در کتف هایم کاشته ای

به گمانم بال

بار سنگینی باید باشد

بر دوش ملائک


پرنده بودن

انگیزه می خواهد


لطفا

چشم های مرا

در توده ای از ابر های روان بستری کنید

و از من رعد و برقی برویانید و

مرا ببارانید

بر مراتع حاصل خیز


آتش سوزی جنگل ها تقصیر من نبود

من تنها نهال لاغری بودم

که به سادگی سوخت


فراموش می کنم خودکارم را

که هر چه دوید

نتوانست بنویسد : دویدن


وجدانم را

به آسودگی در چمدان می گذارم و

به خانه ی اجدادی ام باز می گردم

اتوبوسی که عازم شهرستان است

بیش از این خیال توقف ندارد


احمقانه نیست که شهری به این بزرگی دریا ندارد؟

به هر تقدیر

همین که من انقدر در خود فرو رفته ام

که می توانم خود را

در یک لیوان آب غرق کنم

برای تشنگی ام کفایت میکند


باید از خلق خدا کناره بگیرم

این نیز مرا کفایت میکند

/ 0 نظر / 45 بازدید