هی شرمساری ...

هی شرمساری شرمساری شرمساری

جز شرمساری از خودت چیزی نداری

هی ناامیدی ناامیدی ناامیدی

از هیچ کس حتی خودت خیری ندیدی


هی تنگ دستی تنگ دستی تنگ دستی

چشماتو رو هرچی دلت میخواست بستی

هی آستین بردی به چشمای نجیبت

دستات خجالت میکشدن توی جیبت


چون زیر بار دوستی جون کنده بودی

از مهره های گردنت شرمنده بودی

هرچی بهت تقدیم شد دوز و کلک بود

قلبت شکست از بس که دستت بی نمک بود


هی صبر کردی صبر اما بی علاجه

از صبر کردن روحت اینقد هاج و واجه

بارون حریف شر شر چشم ترت نیست

سقفی که باید باشه بالای سرت نیست


هی لقمه توی خون زدی تا زنده موندی

عمری دم از بارون زدی تازنده موندی

هی سیب نارس چیدی از باغ بهشتت

دیدی که راضی نیستی از سرنوشتت

/ 1 نظر / 40 بازدید